تبليغاتX
خواب مرگ یه بار مرد بسه شه!!!
شاید با معشوقم جاودانه بمانم!!!

همیشه تنهایی سهم سکوت یک مرده است...

         همیشه غربت زیر خاک رو با صد هزار سال آشنایی باید تحمل کرد چون سهم سکوت یک مرده است...

دلم تنگه خیلی تنگ...

           دلم تنگه واسه غربت زیر خاک...

                        دلم تنگه واسه لذت لذت بی گناه...

                                     دلم تنگه واسه مرده ی بی پناه ...

 

 

وای خدا  ببخشید یادم رفت....

 

سلام...

 

چرا دیگه سلام سلامتی نمیاره؟؟

چرا خدا یه پیغمبر دیگه نمیاره؟؟

چرا...                           چون سلامتی نمونده که سلام اونو بیاره            چون پیغمبری نمونده که خدا...

 

چرا باید مرگو به همچی ترجیح بدم ولی...   زندگی...!!!؟؟

خدایا همه رو داری امتحان می کنی!...

 

 من یه بازیچه ام !  یه بازیچه توی بازی که آخرش می بازی...
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 22:48  توسط خواب مرگ  | 

به نام خدا
باز سخن از پایان شد و موهای سپید من از ترس سپیدتر شد!
گذر عمر ولذت مرگ دو برادر برابر نیستند!
دو خط موازی هستند که روی هم قرار گرفته اند هیچ وقت قابل تشخیص نیست که کدومش اول تموم میشه اما چیز معلوم اینه که گذر عمر خیلی زودتر تموم میشه!
قسمتی از لذت مرگ روی خط طول عمر افتاده یعنی انسان می تونه در طول زندگی با وجود اینکه هنوز نفس میکشه ولی لذت مرگ رو تجربه کنه!!
ولی چیزی که معلومه آخر خط طول عمر یعنی...





پایان








+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 9:49  توسط خواب مرگ  | 


میلاد حضرت محمد (ع) برتموم مسلمین جهان مبارک باد.

این کارتی رو که درست کرد بعنوان هدیه بپذیری و اگه دوست داشتید تو وبلاگتون بذارید تا یاد آن عزیز هیشه باقی وجاودانه بماند.

من از این پس تو وبلاگ"گرگ مرگ"مطلب مبنویسم.

از این وبلاگ دیدن کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 8:16  توسط خواب مرگ  | 




سلام

اینم عیدی من به تموم کساییکه سال جدید رو با خوشی جشن میگیرن و خوش میگذره براشون همچنین برای کساییکه مثل من جز یه روز عادی چیزی نیست.

یه روزی که همه دنیا میپرن بالا و پایین ومن میشینم جز نگاه کردنشون اونم شاید نگاه کردنشون کاری نمیکنم.

 

اصلاً سال جدید میاد به من چه !!! چی به من میرسه!!!

خب اینم تعبیر من از سال جدید

بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان

مردم از عمر چوسالی گذرد عید کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 9:36  توسط خواب مرگ  | 

سلام به همگی

تصمیم گرفته بودم دیگه آپ نکنم ولی نمیتونم نمیتونم نگم ونمیتونم ننویسم

دلم گرفته حوصله هیچی ندارم گاه گاهی برای دل خودم کارت پستال میسازم

راستش نمیدونم چمه !!!

از عشق میگم از عاشقی مینویسم اما واقعاً عاشق نیستم !!!

نمیدونم چرا تا یه بیت شعر در مورد عاشقی میخونم اینطوری میشم

نظرتون در مورد این کارت پستال چیه!!

تو دفتر خاطره هام هنوز اسم تو تکه!

تور سفید یار جدید مبارکه ! مبارکه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 22:55  توسط خواب مرگ  | 


سلام

سلامی به گرمای آتش جهنم  چون شعله هاشو از دور حس کردم!!!

من الان زنده نیستم ،!ولی خدا زنده ام کرده...!!!

خواب مرگ قبلی واقعاً مرد چون واقعاً عاشق خدا بود!

حالا فرق می کنه جون اولش مال خودش بود که تقدیم خدا کرد چون اختیارشو داشت.

اما این یکی امانت خداست!!!


به همتون قول میدم که از امانتش خوب خوب مراقبت کنم حتی به قیمت ... ای بابا من که جون ندارم!

خیلی هاتون بهم ارادت داشتین با خصوصی با نظر عمومی یا...(خودش میدونه یاچی)!

 

آها راستی بازم یه چیز این پستی که مینویسم آخرین پستمه دیگه اما نه از آخرین پست قبلی!

نمیخوام خداحافظی کنم می خوام سلام کنم چون باز مهربانی خدارو که نیازی توجیه نداره دوباره حس کردم.

 

اون از من عاقلتر وعالمتره پس حتماً دلیلی داره که من اینجام خب دلیلش اینه که اون میخواد!!!

نمیخوام ناامیدش کنم اما تلافیشو یه روزی سرش در میارم!!!


نترسی خداجون نمیخوام کتکت بزنم یا از حرس کافر شم نه!

یه کاری میکنم که خودت بگی بابا بسه بیا پیش خودم!!!

هرچند یه جورایی پیشتم ! امااونروز ناز میکنم و میگم نه نمیام! اصرار نکن نمیام دیگه! چه گیری کردیم!

ای بابا از دست خدا!!!!

حتی دم دمه های آخر عمرم باز میگم خداجون زرنگی! اونروز که من میخواستم بیام نذاشتی حالا مامور میفرستی !!! من نمیام تا تو خود خودت نیای!!

 

دیگه تو رودر بایسیم شده باید بیای آخه کاری میکنم خودت شرمسار بشی که نیای!!!

حالا ببینیم! ومیبینیم!!!!!

 

پینوشت خواب مرگ 2:

دوستان گلم خیلی ممنونم ازتون ! از همتون ! حتی ازاونایی که نخونده نظردادن "جالب بود " !!!

من دیگه شاید آپ نکنم آخه خیلی به تنهایی نیاز دارم خیلی خیلی!!!

یه روز دیگه قول میدم تاریخشو نمیدونم اما تو اوایل تابستون با یه وبلاگ جدید یا شاید همین وبلاگ به همتون سر میزنم و دوباره تولدمو جشن میگیرم!

 

حوصله طراحی کارت پستال ندارم گاه گاهی نت میام نترسید!

پس منتظر نظراتتون هستم گلهای من!

دوست دارم بگید تابستون با وبلاگ جدید بیام یا با همین که الان نویسنده اش که مرده بود زنده شد!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 18:14  توسط خواب مرگ  | 


باسلام و خداحافظ

می خوام یه جورایی از دست دنیا خلاص بشم کسی چه میداند شاید اون دنیا نیز مرده باشم !

دارم با اشک آخرین پستمو مینویسم شاید شمایی که الان این پستو میخونید حسی بهتون دست بده که شاید ناشی از نبود من تو این دنیا باشه ...

یعنی راست راستی مرده باشم ...

من یه جهنمی هستم !!!!

به امید دیدار در قیامت و خداحافظ تا قیامت...

کسی چه میداند شاید اون دنیا نیز مرده باشم ...

آخرین امضا: خواب مرگ...

برام دعا کنید منتظر دعاهاتون هستم...

دوست دارم سنگ تراشم همینو رو سنگ قبرم بنویسد.

افسوس که روح در بدن نیست مرا رفتم سفری که آمدن نیست مرا

یاران و برادران مرا یاد کنید جزفاتحه ای دگر طمع نیست مرا

پینوشت:اگر واقعاً نمردم یه روز دیگه شاید متولد شوم در همین جا وهمین وبلاگ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 0:31  توسط خواب مرگ  | 

تو زندگیم تا حالا به اندازه امروز شرمنده نشدم...(حتی به خدا...!!!)

امروز که از رو پل عابر پیاده میرفتم بالای پل که رسیدم دیدم وسط پل یه پسر کوچیک نشسته وسط پل با یه ترازو عقربه ای ... یه لحظه یاد خودم افتادم وقتی که همسن اون بودم تو کوچه ها آدامس میفروختم...

ولی من تابستونا آدامس میفروختم ولی اون الان وسطای زمستون به جای اینکه سر کلاس درس باشه داره با یه ترازوی عقربه ای به قول خودش یا به قول خودم پول درمیاره...

شاید تو دلشم به این تکنولوژی جدید بد وبیراه بگه که ترازوی دیجیتالی رو اختراع کردن و کارو کاسبی اون کساد شده...

بگذریم دارم از پل رد میشم از روبه رو یه آقایی حدوداً28ساله داره میاد پسره بهش میگه وزنت کنم آقاهه جواب نمیده و گوشیشو در میاره و یه نگاهی به ساعتش میندازه پشت سرش یه دختر با آرایش آنچنانی میاد من به پسره نیگاه میکنم حتی جرات گفتن اینکه خانوم وزنتون کنم رو نداره بهش بگه .دختره داره میاد روبه روی من. من که از این تریپ مردم خیلی بدم میاد به نشونه ی انتقاد به وضعش یه سری تکون میدم دختره منو تو اون حالت میبینه و یه نیگاه سیر به من میندازه ...

نه ژل مو ...نه شلوار لیزری...نه تسبیح...نه گردنبند...نه دستبند...نه زیر ابرو برداشتنی...نه از اون کفش های رنگارنگ غربی... میگه دهاتی!!!

باز میخندم مثل همیشه یه حرفی میزنه که هیچی بیخیال ... میذاره میره بعد نگام به پسره می افته یه لبخند گرمی تو سردی نگاهش هست !

خیلی خوشحالم چون یه لذتی داره یکی رو حتی اندک شاد کردن مثل اینکه یه جورایی خودمو تو نگاهش میبینم شروع میکنم به دوباره راه رفتن از کنارش که رد میشم سرمو پایین میندازم تا مبادا افسوس نگاهمو ببینه ...

نمیدونم شاید اگر مدرسه میرفت الان کلاس چهارم بود...

به قرآن قسم وقتی که از کنارش رد شدم تموم بدنم لرزید...

خواستم برگردم و بگم پسر جون منو وزن کن ولی مگه این غرور میذاره را ه رفته رو برگردی!!!

الانم که دارم این متنو مینویسم بغضم گرفته کاش برمیگشتم و میگفتم منو 2 بار وزن کن اگه هر2 بار وزنم سنگینتر از 1کیلو و سبکتر از 1000کیلو بودبه اندازه 20بار وزن کردن پول میدم...

اما میترسم ....میترسم از اینکه غرورم منو سبکتر از یک کیلو گرم نشون بده و گناهانم بیشتر از 1000کیلو...

وباز شرمنده اون پسر بشم!!!

اما فردا که برمیگردم بدون هیچ شرط و یا شک و تردیدی میرم رو ترازوش و میگم هرچقدر وزن داشته باشم به تعداد کیلوهای وزنم 100تومنی میدم

و مطمئن باشید فردا هر چی غرور دارم میریزم دور و هر چی گناه دارم با توبه پاک میکنم وهر چی داشته باشم میپوشم اگرم شده به خودم سنگ میبندم و باز وقتی میرم رو ترازو پسر بچه رو برمیدارم میذارم رو شونه هام تا اونقدر سنگین بشم که تموم پولی رو که تو این هفته از کارکردن بدست آوردم با افتخار تقدیم اون پسره کنم اگرم شده تازه امیدوارم اونقدر بدهکار پسره شم که هر بار میبینمش یه قسمتی از بدهیمو پاس کنم!!!

واقعاً چی میشه اگه ما نصفی از مسیرو پای پیاده بریم وپول تاکسی اون قسمتو با افتخار تقدیم پسر بچه هایی که ترازو دارن و دختر بچه هایی که گل میفروشن کنیم.

آی آقا پسر تو که میری به قول خودت برای دوست دخترت کادو میخیری یه کمی ارزونتر بخر ویه کمی از باقی مانده پولتو اگه ناراحت نمیشی به اون پسر بچه ها بده شاید اونم یه دوست دختر کوچولو داشته باشه(شاید یه دختر گل فروش باشه) ودوست داشته باشه واسه ش یه عروسک کوچولو بخره.

آهای دختر خانومی که چند ساعت با دوست پسرت حرف میزنی تا اعتبارت چندهزارتومن کم بشه به جای اون چند ساعت و دوست دارم دوست دارم کردن یه ربع حرف بزن و یه قسمتی از صرفه جویی اعتبارتو به اون دختر بچه ها بده تا اونام شاد بشن مثل خودت... شاید اونم بخواد یه بستنی واسه دوست پسرکوچولوش (که شاید همون پسر ترازویی باشه)بخره و با اون کلی حرف بزنه(مثل تو!)

به خدا قسم تا اونجایی که وسعم برسه اگه یه متر به یه متر تو پیادرو خودمو وزن کنم همیشه خودمو وزن میکنم...

آهای دختر خانوم هایی که همیشه به فکر ظاهرتون هستیدشاید اون دختر بچه تودلش برای خریدن یه شاخه گل همش خدا خدا کنه و آهای پسرهایی که مردیتونو از دست دادید شاید اون پسر بچه برای وزن کرن شما تو دلش به خدا التماس کنه...

به خدا حیفه!!

عمر آدمی ارزششو نداره...

پینوشت:

تورو خدا یه کم روش فکر کنید...

درضمن تو نظر سنجیه این بغل شرکت کنید...ببینم چند نفر مثل من پیدا میشه!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 0:21  توسط خواب مرگ  | 


امروز تولد 19سالگیمه میدونی که 19 برای من یه عددمقدسه.از قبل از 19روز پیش که با هم قهر کردیم قرارگذاشتیم که روز تولدم من بیام جلو خونه شما و تواز خونه تون بیای بیرون بدون اینکه من در ویا زنگ بزنم دوتایی دست همو بگیریم وبریم خونه ی من ...

به رسم قولی که دادم اومدم دقیقاً ساعت 19بودمی دونی که هواتاریک شده بودنیومدی بخاطرت19دقیقه وایسادم .دیدم نمیای به خونتون پشت کردم،شاید اشتباه اومدم!!!!

توراه گفتم عشق من یکی بود ومعشوقم یکی وزندگی با معشوق به امید عشق...

دارم میام خونه از پله ها که بالا میام حس تنفر عجیبی نصبت به دنیا بهم دست میده.چون 19روزه بی تودارم زندگی میکنم ...

بی اختیار قلم وکاغذرو برمیدارم ومیام سر میز یه کم مینویسم

عشق یعنی برای دیدنت دعاکردن

بانبودت عمر خود کوتاه کردن

با مرگ خود معشوقت را رسواکردن

با دیدنش مرگ خود فریاد کردن

برای خوشبختیش پیش خدا دعاکردن

برای موندنش عمری تنهایی زندگی سرکردن

با بدی های معشوقت خوبی کردن

در آخر ...

یه فکر دیگه به سرم میزنه میرم از توحموم تیغ رو میارم...

یه دفعه در باز میشه یه دختر با 19شاخه گل و 19شمع برای تولد 19سالگیم

میای تو پشتم به توئه روی صندلی همیشگیم.میگی عزیزم تولدت19سالگیت مبارک هیچی نمیگم آخه...

میای جلوتر دستتو رو شونه هام میذاری و میگی ببخشید تقصیر من بود اومدم عذر خواهی!!!

بازم هیچی نمیگم چون متاسفم 19دقیقه دیر اومدی...

19دقیقه از زدن تیغ به دستم میگذره .با جاری شدن خون گرمم بدن بی روحم سرد وسرد تر میشه ...

میترسی به عقب میری ...بی اختیار چشمت به 19گل قرمز روی کاغذ میافته کاغذو که با خون حسابی خیس شده رو برمیداری

عاشق تو مرد

برای تومرد

برای اونی که نمیتونست بی اون زندگی کنه ...

آیا تو ؟

چشمت به تیغ می افته تو هم با چشم بسته میزنی و کنار من میشینی .به من نگاه میکنی وهر لحظه تار شدن من رو جلو چشمات میبینی . دوباره چشمت به کاغذه میفته ولی نای خوندنشو نداری

افسوس که خون قسمت پایینشو سرخ کرده چون نوشته بودم

برای عشق عاشقت زندگی کن تا عشقمون جاودانه بمونه...

پی نوشت:این اولین متن احساسی عاشقانه اس مینویسم باور کنید شب ساعت 2:41خواب رو از چشمانم حروم کرد مجبور شدم تو خوابگاه بلند شم و بلافاصله شروع به نوشتن کنم...

نمیدونم ولی هر چیز حکمتی داره!

عاشقانه زندگی کنید اما عاشق زندگی نباشید

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 22:44  توسط خواب مرگ  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 22:30  توسط خواب مرگ  | 

سلام

مثل همیشه اما متفاوت

سه شنبه ساعت11شب داشتم مثل همیشه وبگردی میکردم وبه وبلاگهای ناشناخته سرک میکشیدم که یه دفعه به وبلاگی برخوردم که تموم پستاش آدمو سرد و یخ زده میکنه من که خیلی سردم شد درسته من اصلاً از عاشقی متنفرم اما به قول یه شاعر

عاشقی جرم قشنگیست به انکارش مکوش

من عاشقیو انکارنمیکنم و اصلاً عاشق این زمینی ها نیستم اما یه داستان زمینی در اوج سنگ دلیم ذوبم کرد (سنگ دلی نسبت به عشق زمینی)

داستان از یه وبلاگیه که بطور اتفاقی دیدمش و یه پستشو میذارم البته هنوز اجازه نگرفتم امیدوارم دلخورنشه

منبع: وبلاگ تمام می شوم شبی . . .

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو
بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !

پی نوشت خواب مرگ: خوب سردتون شد دیدن اون پاراگراف آخری در اوج حرارت انسانو یخ میکنه امیدوارم مثل اون دختر وپسر خجالتی نباشین البته مثل منم اگه یه روزی عاشق کسی شدین خیلی زود عشقتونو بروز ندین(به سر آمده حکیم است)

خوب این پی نوشتو خودم نو شتم تا یه جوری متنو جمع کنم ولی نمیشه! نمیشه که نمیشه!

من عاشقشم...  اما... من خيلي خجالتي هستم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 19:10  توسط خواب مرگ  | 

 

سلام

بازم مثل همیشه سلام

نمیدونم چیه تو دلم غل غله اس  دلم میخواد یه چیزی بگم یه چیزی بنویسم یه درد دلی بنویسم بغضم گرفته

به خودم گفتم عاشق شدم  خنده ام گرفت(به قرآن راست میگم خنده ام گرفت)

الانم دارم میخندم خیلی میخندم آخه منو چه به عاشقی اصلاً عاشق کی عاشق چی   فکر کنم نزدیکه بفهمم ولی بازم به خودم تلقین میکنم که عاشق نمیشم هیچ وقت .     خوب شاید عاشق بودن من فرق بکنه از شما چه پنهون دیروز به بهانه خرید نون از خونه زدم بیرون حالم گرفته بود دم صبح بود ساعت 6یا6ونیم دقیقاً یادمه من هر وقتی بخوام برای خرید نون برم با جنگ و دعوا میرم ولی شب قبلش مادرم گفت فردا صبح زود واسه خرید نون بلند میشی یا بگم برادرت بره؟ چون کارت اینترنتمو تموم کرده بودم گفتم نه؟ من میرم بذار برادرم یه کم بیشتر بخوابه آخه برادرم 3سال از من کوچیکتره و دبیرستان میره   خوب گوشیمو گذاشتم رو ساعت 6زنگ زد بیدار شدم هوا هنوز تاریک بود با خودم گفتم هنوز شبه بذار بیشتر بخوابم تا اینکه 6ونیم مادرم صدام زد گفت بلند شو برو نون بگیر واسه صبحونه ام نون نداریم! گفتم پس چرا دیشب نگفتی ؟گفت نمیخواستم صبح زود بلند شی!! عرق شرم رو پیشونیم اومد فوراً خودمو از جلو چشش دور کردم آخه دیشبش یه دعوای حسابی حتی ضد و خورد با هم داشتیم .

خلاصه لباسامو پوشیدمو رفتم بیرون تو راه هی به مردم فکر میکردم یکی میرفت مدرسه،یکی میرفت کارگری(با این هوای سرد)،یکی منتظر دوستش بود،یکی تاکسیشو گرم میکرد،یکی گوشی تو دستش بود و بالاخره یکی چشمک میزد .آره اینهارو که گفتم در حالی بود که یه لحظه دور خودم چرخیدم و آخرش آسمونو نگاه کردم عجب چشمکی میزد یکی از این ستاره های پرنور بود.

خلاصه رفتم نونوایی نون انداخته بودن روی هم گفتم 1000تومان میخوام گفت جمع کن داشتم جمع میکردم که یه آقایی اومد و گفت زیاد میبری گفتم نه یه کمش مونده  که یه دفعه شروع کرد به غر غرزدن که این ملت 1500تومن نونو چطوری میخورن –منظورش من بودم آخه داشتم تموم نوون هارو جمع میکردم-(پیش خودم گفتم با دندون ویه کمی خندیدم) بازم قسم و قرآن که 100نفر 1500تومن نونو نمیتونن بخورن من که کاملاً فهمیده بودم منظورش منم یه سری جنباندم که کل فحش دنیا توش خلاصه میشد  خدارو شاهد میگیرم اگه دم صبح نبود و گشنه نبودم چنا با مشت میزدم تو صورتش که لذت اون شب که با زنش بوده رو با دز مخالفش حس کنه  آخه مرتیکه بی شعور  تو این یه ماه این اولین بارمه که میام نونوایی و این همه بیشعوری   خلاصه اومدم بیرون و گفتم که کارت اینترنتم تموم شده بود میخواستم یه کارت بگیرم دم صبحی یه اینترنت به بدن بزنم تا شارژ بشم

رفتم دم مغازه دیدم بسته اس آخه دم صبحی بیچاره گناه داره بیاد مغازه شو باز کنه شاید زنش اجازه نداده؟ رفتم دم اون مغازه ی دیگه که مغازه دارش یه پسر مجرد   خیلی تعجب کردم با خوش رویی ومهربونی جواب میداد سلام کردم گفتم یه کارت اینترنت بده فقط بیشتر از 5ساعتی باشه و شبانه نباشه  با خوشرویی گفت به جون تو تموم کردم گفتم پس هرچی داری بده گفت ندارم تموم کردم گفتم باشه ممنون خدا حافظ   رفتم خونه یه کم عصبی بودم آخه خونه ما سر یه سربالاییه خیلیم خسته بودم گفتم بابا بیخیال بزن بچرت تا ساعت 10 کی به کیه 

آقا خوابیدیم دم دمای عصر بود مادرم گفت خاله ات زنگ زده گفته یه بسته پیش یه مغازه داری توی غفور(اسم یکی از خیابون های شهر ....)رفتم و از قضا یادم افتا که کارت ندارم گفتم یه کارت اینترنت بده   گفت چندساعتی؟ پیش خودم گفتم یه بار برای همیشه   یه بیست ساعتیشو لطف کن  آقا سرتونو درد نیارم داد و خریدیم وتو راه خونه این کارته از جیبمون میفته و ما نمیدونیم  بالاخره به خونه رسیدیم این ور جیب اون ور جیب بالای جیب پایین جیبو گشتم که نبود خلاصه با یه کم اعصاب خوردی ویه چند تا مشت زدن به دیوار اعصاب ما برگشت به روز اولش یه هو دایی کوچیکم که یه سال از خودم کوچیکتره و تو خوابگاس زنگ زد گفت خونه ای بیام برنامه رو برام بسازی   گفتم آره و لی یه کارت 2ساعتی برام بگیر دستت درد نکنه   آقا  داییم اومد و رسید خونه گفتم کارته چی شد خریدی؟ گفت به جون تو خریدم ولی تو خوابگاه جاگذاشتم ..

اون شبو بی اینترنت گذروندم ولی نمیدونم چه حکمتی بود ولی به قول "مریم خانوم" حتماً حکمتی داشته ولی من تو کف این حکمته بودم که اینترنت اومدن یا نیومدن من میتونه چه حکمتی داشته باشه؟

الانم ذهنمو مشغول کرده نیاز به کمک دارم لطفاً کمکم کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 22:7  توسط خواب مرگ  | 


سلام این نرم افزارو خودم درست کردم

هدیه می کنم به تموم دوستان گلم

با این نرم افزار تو سه سوت میتونی کامپیوترتونو خاموش کنین

دانلود با حجم800کیلو بایت(برای دلخوشی من دانلود کنید)


+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 17:43  توسط خواب مرگ  | 

سلام به تموم دوستان اینترنتی خود خودم

خیلیهاتون خیلی به من ارادت داریم

یه مشکل حاد برام پیش اومده فکر نکنم دیگه بتونم پستی جالب بنویسم شاید از این به بعد فقط کارت پستال بذارم

از همتون ممنونم که برام نظر های جالبی دادین ...

راستی میخوام یه نویسنده دیگه برای وبلاگ پیدا کنم لطفاً کمکم کنید شاید شما بتونید به جای من پست بنویسید

تمایل خود را بصورت خصوصی بنویسید ممنون میشم

پی نوشت:

ها ها والنتاین نزدیکه ولی چه فایده اصلاً به من چه

خلاصه من نه ازش خوشم میاد نه برای من یه جشنه

برای بعضی ها مبارک


+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 17:34  توسط خواب مرگ  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 17:31  توسط خواب مرگ  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 16:41  توسط خواب مرگ  | 


خداجونم سلام وبا صداقت                                 وبا یاد تو ورسم رفاقت

کنم امروز با تو عشق بازی                         مثل مجنون ولیلی پاک بازی

کنم امروز با تو عشق و مستی                    کنم امروز با تو خودپرستی

بیا دستم بگیر بیخود شدم من            زمستی و جنون،مجنون شدم من

بیا بالم بگیر تا پربگیرم                                  از حور ملک دنبالت بگیرم

بیا بامن نشیم و با می خوش باش       چنان امشب نیازم چاره خود باش

بیا دستی بزن بر این سرمن                             بیا نوازش کن نوازش من

چنان امشب به عشق تو نیازم                که جز می هیچ ندارد چاره سازم

ولی می میخورم با نام تو باز                       همه استغفرالله کافر شدی باز

زعشق تو بلند شم از سر جای                       خورم تلو تلو دنبالت هر جای

خدایا اینهارا که گفتم                           زشور اشتیاق است آن دم که خفتم

چون امشب خواب تورا دیدم وبس                           فقط دنبال تو دویدم وبس

ولی خداجون اعتنا نکردی                                      رسم رفاقت را ادا نکردی

مرا از خود را ندی با کنایه                                       دارم از تو گلایه چه گلایه

خدایا باز با ما ناز کردی                                 شوخی را با بنده ات آغاز کردی

مرا دنبال خود هر جاکشاندی                          هر چه دست کشیدم وارهاندی

چنان دنبال عشق تو میگردم                              همه دنیا شود آتش رونده ام

همه دنیا دوباره سیل آید                                           همه خاک زمین گل آید

چنان زعشق تو گیرم پرو بال                               چنان من گیرمت در فکر محال

خدا این بنده عمریست خسته است

نه از روی بت پرستی وشرک ورند است!

نه دنبال زنی زیبا چهره است!

نه دنبال حور وزر وبهشت است!

نه دنبال موتور ماشین فرشته است!!

تنها یک دلیل دارد اونم این است:

که با عشق تو مست مست است


خدا جون بازم سلام:

امروز یه شعر واست گفتم.شاعر نیستم اما زشوق تو شاعر شدم. آره شاعر ولی چه شاعری که همه ریاست ؟! از این جهت ریاست که هرچیو گفتم خودت از اول میدونستی.؟ شاید خودتو به اون راه میزنی که یه جورایی ناز کنی؟!!

خوب رسم عاشقی اینه یکی ناز میکنه یکی ناز میکشه چه بهتر از اینکه خدا ناز کنه و خودم نازشو بکشم.

راستی مطمئن باش یکی از همین روزا با زورم شده میام ...

میام و یه جورایی میپرم تو بغلت که نظیرشو ندیدی مثل بچه ای که...که ...که چی؟!

ولش کن ولی باید خودت اون روز رو ببینی چنان بوسه ای به اون دستای نازنینت بزنم که توی هفت آسمون سهله! توی هفتاد آسمون هفتصد هزار فرشته بلافاصله روبه روت مثل همیشه سجده ببرن.

خدا جون مثل اینکه این شعر بالاییه زیاده!حرفای زیادی دارم! میذارم واسه فردا چون اگه الان بگم این خوانندگان به اصطلاح وبلاگم که همه سر کارن(آره همشون یه جورایی به کارهای دنیایی سرکارن)حوصله شون سر میره!؟؟

میدونم الان هر کی بیاد تو وبلاگ من یه سر میزنه و یه کامنت مینویسه"جالب بود"من که خودم میدونم منتظر بوده فقط اولین پستم ظاهر بشه تا یه چیزی بنویسه وبره؟؟؟!!!!!

آخه بیچاره باید به دوست دخترش کامنت بده نه به من!!!!!!!!!

یا یکی دیگه اومده جواب کنکور آزمایشی شو بگیره ، یه سر وبلاگ خودش میزنه می بینه کامنت گذاشتم براش .میاد و مینویسه مثلاً"جالب بود"،"ممنون اومدی"،"بازم بیا"و...

یا یکی دیگه با دوست پسرش تو کافی نت قرار میذاره ،هنوز دوستش نیومده یه سر وبلاگ من میزنه (واز اونجایی که پسرا یه کم بد قولن ودیرمیان)شاید اولین کسی باشه که پستمو بخونه ...

تو دلش میگه از این خانواده مذهبی هاس یا بسیجیه یا یه چیزی میگه ولی خداجون به خدایی خودت قسم نه از خانواده بسیجیم نه خانواده مون اونقدر مذهبی که غیر از نماز روزه چیز دیگه ای انجام بده

ول کن خدا جون

به جون خودت من انقدر از عشق تو مستم که بعد از نوشتن این پست چنان تلو تلو میخورم که باور کن اگه هفت خط شراب رو بخوری اینجوری مست نمیشی.در آخرم شاید 5یا 6نفر مطلبمو بخونن که شاید از بین اونا 2 نفرشون باز به یادت بی افته (ولی چه فایده که همیشه باز به یادت می افتن تا باز به یادت باشن).

می بینی خدا همه یه نوعی سرکارن همه تورو فراموش کردن ناامید نشو من همیشه به فکرتم

حتی اگه بخوام بزرگترین گناه هارو انجام بدم باز با نام تو شروع میکنم که یه وقت نگی از یادم غافل بودی؟!؟!؟

میخوام بیام پیشت و مطمئن باش وقتی بیام پیشت اونقدر از این کارای زمینی ها برات میگم که هی بخندی هی بخندی!! و اصلاً به این زمینی ها فکر نکنی مگه اونا خیلی به یادتن

خدا جون قوربونت برم ! پس کی این پاسپورت ما رو صادر میکنی؟؟

صادر کردی قربونت دستت این مهر باطل شد رو رو این شناسنامه من بذار!!

دیره کمی تند تند کارکن!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 11:14  توسط خواب مرگ  | 


به نام خداوند آزادگر                                  خدای مهربان دادگر

خدایی که خدایی سزاوار اوست                  بندگی من فقط لایق اوست

خدایی که داننده ی رازهاست                     خدایی که سرآغاز آغازهاست

 

خداجون نمیخوام ازت تعریف تمجید کنم.نمیخوام مثل دیگربنده های حقیرت که وقتی گناه میکنن یادت می افتن باشم!(البته گناهکارترینشون منم!)نمیخوام مثل بعضی هاشون که صدای اذون میشنون به یادت می افتن باشم! نمیخوام مثل خیلی هاشون که وقت مشکلات یادت می افتن باشم! نمیخوام مثل همشون که همیشه به یادت می افتن باشم!!!

 

من نمیخوام به یادت بی افتم میخوام تا آخر عمر به یادت باشم!!

میخوام یکی از دلیلهای به یاد آوردنت باشم. می خوام مثل خودت خدا بشم!!

 

 

ماهمه کافر کفریم و خدا کافر ماست

ما بنده ی اونیستیم او بنده ی ماست

 

البته خدایی فقط سزاوار توست ،ولی نمیخوام اون خدایی که تو هستی باشم ! میخوام خدایی باشم ،که هر گناهکاری رو دیدم فوراً مجازاتش کنم و هر مظلومی رو دیدم پادشاش کنم ، هر مخلوقتو دیدم خوشبخت کنم و هر عاشقی رو دیدم.....!!!؟؟؟ راستش نمیدونم با عاشقا چیکار کنم!!؟؟

این عاشقهایی که خودشونو واسه هم میکشن!؟ بی آنکه بدونن معشوقه ای اون با لا ایستاده و منتظر عشق عاشقاشه؟؟!!!

ولی کو عاشقات خدا؟!کجاست مجنونی که حاضر باشه خودشو واست تیکه تیکه کنه !  کجاست مجنونی که وقتی گناه کرد از سر خجالت نتونه دوباره گناه کنه؟! کجاست مجنونی که وقتی اسمتو میشنوه دچار مستی وخماری میشه ؟!

ناراحت نباش!! من به جای تموم عاشقهایی که منتظر عشقشون هستی برات عاشقی میکنم ؟! من عاشقتم،مجنونتم و مطمئن باش:

 آنقدر مستی کنم تا برسم غوغا شود

شاید ازبحر تماشا دلبرم پیدا شود

 
من تورو تازه پیدا کردم ! تو رو به تموم دنیا نمیدم! تازه یکیو پیدا کردم که عشق پاکمو نثارش کنم! تازه یکیو پیدا کردم که هروقت بخوام با هاش حرف بزنم حاضره! تازه یکیو پیدا کردم که ارزش مردن براشو داشته باشه!!

 

بعضی وقتها اونقدر دلتنگت میشم که هزار بار قصد اومدنتو میکنم ولی...!!

 

ولی نمیدونم بازم چرا ؟ چرا منو نمیخوای!!!؟ من که عاشقتم،من که مجنونتم ، من که مخلوقتم...!! بازم منو نمیخوای؟

دلیلشو میدونم خوبم میدونم!!!

 

گناهکارم        گناهکارم             گناه کار!!!!

 

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم    راحت جان طلبم زپی جانان بروم

 

امضا: مجنونت خدا جون


پی نوشت: با چشمان گریون.......

جواب به نظرات:

هستی خانوم +یاقوت+چند نفری دیگه خواسته بودن اسممو تغییر بدم!!؟؟

باشه:به احترام خواسته تون اسممو باز مثل روز اول میذارم خواب مرگ که به تعبیر یکی از دوستان نماد آسایش و آرامشه امیدوارم  مورد قبولتون باشه !؟!؟!؟!

از"مریم خانوم" به خاطر نظر قشنگشون خیلی خیلی تشکر میکنم.

از"درون"هم تشکر میکنم .خیلی به من ارادت دارین  ازتون تشکر میکنم که وب منو "راهی برای رسیدن به آرامش" میدونید

یکی بااسم"من وعشقم " مطالب جالبی تو نظرات نوشته بود. خیلی ازتون ممنونم خیلی جالب نوشتین آقا یا خانوم "من و عشقم" برای جواب نظرتون به نظر پست قبل مراجعه کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 13:12  توسط خواب مرگ  | 

سلام به تموم دوستان

این کارتی که زدم از عکس خودم استفاده کردم نظرهای توپی بدین

چاکرتونم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 16:40  توسط خواب مرگ  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 16:39  توسط خواب مرگ  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 16:37  توسط خواب مرگ  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 16:36  توسط خواب مرگ  | 


سلام

چطورید قسمت سوم مردنمو نوشتم  یه کم طولانی شد می بخشید آخه لذتش به اینه که همشون با هم بخونید

دیگه منتظرتون نذاریم بریم سر اصل مطلب

قسمت سوم:

گفتم اگه ناراحت نمیشی میخوام داستانتو بشنوم  گفت:نه ولی داستان نه واقعیت =>

اینجوری شروع کرد  که::: اولین باری بود که یه پسر تعقیبم میکرد اولین بار جلو مدرسه دیده بودمش ووقتی مدرسه تطیل میشد با دوستام که میرفتم خونه اونم میومد تعقیبم میکرد.هفت هشت بار اینجوری گذشت تا یه بار تنهایی رفتم  چون دوستام تو مدرسه کمی کارداشتن از این برنامه های پرورشی و اینا...دیدم بازم تعقیبم میکنه توی یه کوچه خلوت به من نزدیک شد و گفت خانوم وقت دارین برگشتم ویه نیگاه بهش انداختم وگفتم خفه شو بی شعور(درتوصیف ظاهرش بگم:پسری بود 20-21ساله قد بلند ،کمی لاغر،اتو کشیده،یه پیرهن مشکی با شلوار ساده، موی مرتب وساده)یه کم ازش خوشم اومد بعد که برگشتم دیدم ازم فاصله اش بیشتر شد ولی باز میومد سر یه کوچه شلوغ رسیدم و برگشتم .اونم تو فاصله 5متری من ایستاد .گفتم چی میخوای چرا چند روزیه دنبال من میای  گفت:یه چیزی بگم مسخره نمیکنی  گفتم:نه بگو  اولش باورم شد ولی گفتم سرکاریه  از این باند مانداس  گفتم:خوب که چی گفت:میخوام بیشتر باهات آشنا بشم  یهو کاغذی از جیبش در آورد وبهم داد ومنتظر حرفزدنم نمون ورفت. کاغذو نگاه کردم دیدم شماره تلفنه .خندیدم ....پیش خودم گفتم آقا میخواد من بهش زنگ بزنم فرداش که مدرسه اومدم دیدم نیست  داستانو به یکی از دوستای صمیمیم گفتم دوستم گفت:خره بیا سرکارش بذاریم .گفتم :گناه داره از این بچه های عادی نیست  گفت:خوب نمیمیری که   از یکی از این کارتیا زنگ بزن .

مدرسه که تعطیل شد بیرون اومدم دیدم بازم منتظره  رفتم جلو یه کم ترسید  بهش گفتم:امشب زنگ میزنم  باهات کاردارم...ولی اسمت چیه گفت:کورش...

شب با موبایلم بهش زنگ زدم گفتم:سلام آقا کورش گفت:بله   بعد از چند ثانیه مکث گفت: بالاخره زنگ زدی قطع کن من زنگ بزنم کلی باهات حرف دارم   دوباره سلام کرد گفتم:زود هرچی میخوای بگی بگو  گفت:اسمم کورشه  تو کارگاه فنرکشی شاگردم مغازه مون چند مغازه پایین تر از مدرسه شماس  یه هفته ای میشه دیدمت خیلی خانومین  گفتم:خودتی که چی  گفت:میخوام ببینمت  گفتم:هرروز که منو میبینی گفت:نه جمعه بیا بیرون یه کم باهات حرف دارم  نمیدونم چرا جمعه کهرسید دم دمای صبح یه حسی بهم گفت که برو  خلاصه با یه بهونه ای رفتمبیرون  داستان زندگیشو گفت اینکه پر آخر خونه واده اس درسشو تا دیپلم خونده  کنکورداده نگرفته  رفته سرکار فنرکشی پیش عموش الانم ماهی 100تا120تومنی درمیاره ...

درکل پسر خوبیه .فهمیده اس سنجیده حرف میزنه ازش خوشم اومد 2سال گذشت ومن هنوز باهاش دوست بودم اکثرجمعه ها با یه بهونه ای ازخونه میزدم بیرون وباهاش سینما و پارک میرفتم  کار به جایی رسیده بود که برای هم میمردیم جمعه شبها که خونه میومدم پشت سرهم اس ام اسهای عاشقانه میفرستاد  تا اینکه پنجشنبه زنگ زد گفت عزیزم ببخشید این جمعه گرفتاری دارم نمیتونم بیام  گفتم :باشه منم به درسام میرسم  پشت سرش یکی از دوستام زنگ زد  گفت:فردا وقت داری یا طبق معمول با آقا کورش خوشی  اگه وقت داری فردا بیا خونه ما بچه ها دور هم جمع اند گفتم:استثناً این هفته رو بخاطر شما کنسل میکنم ساعت چند بیام ؟ کیا میان؟ گفت:4-5تا از رفیقان  قبول کردم  فردا که میخواستم برم خونه دوستم تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم که اون ور خیا بون چشمم به کورش افتاد البته پشت به من بود و اون منو ندیدداشت با تلفن حرف میزد.

وقتی که تلفنو قطع کرد خواستم برای شوخییه کمی سربه سرش بذارم  گوشیمو برداشتم وبهش زنگ زدم 

-سلام عزیز

-سلام چطوری خوبی کجایی

-بد نیستم میخوام برم خونه ی یکی از دوستام

-پس خوش باشی

......

تو این احوالپرسی ها بودیم که یه دفعه با دستپاچگی گفت کاری نداری باید قطع کنم خدا حافظ..........

دیدم یه دختر داره به طرف کورش میره  باهم دست دادن کورش باهاش گرم گرفته بود وداشت باهاش حرف میزد اولش فکر بدی به ذهنم رسید!..

فکر کردم که دوست جدید پیدا کرده!

میخواستم از این ور خیابون برم اون ور خیابون یه سیلی بزنم ولی گفتم شاید دختر خاله،دختر عمو، یا یکی از این فک فامیلاش باشه بهتره زنگ بزنم گوشیمو برداشتم دوباره زنگ زدم هی اشغالو میزد دوباره زنگ زدم بازم اشغالو میزد !!!!!!

اعصابم خورد شد.نرفتم خونه دوستم از ایستگاه یه راست اومدم خونه از اعصاب خوردی رو تختم دراز کشیدم و تا نزدیک های شام خوابم برد. بعد از خوردن شام بهش زنگ زدم .

-سلام

-سلام چطوری خوبی مهمونی خوش گذشت؟

-اون دختره کی بود ؟؟؟؟

-کدوم دختره حالت خوبه

-همونی که تا اونو دیدی با من خدا حافظی کردی تازه بعدش هر چی زنگ زدم اشغال میزدی

-امتحانم میکنی؟!؟!؟!؟

-امتحان چیه خودم اون ور خیابون تو ایستگاه منتظر اتوبوس بودم که تواون دختره رودیدی تازه باهاشم دست دادی!!!

یهو تلفنو قطع کرد!! اعصابم خورد شد خیلی عصبانی شده بودم اولش کمی گریه کردم بعد یا داون خاطرات و یادگاریهایی که با هم داشتیم افتادم به تموم خوش خیالی هام فحش دادم که یهوگوشیم زنگ خورد؟! کورش بود

-چیه؟ ول نمیکنی!؟ برو با همون دختره خوش باش!

-ببین ناراحت نشو میدونی چیه ........

که یه دفعه زدم تو حرفش

-خیلی نامردی  فکر کردم میخوای تا ابد عاشقم بمونی من چقدر خوش خیال و ساده دل بودم آه  اگه امشب ازدستت نمیرم خوبه

-شرمنده خوب .....توام یه دوست دیگه پیدا میکنی!و....

تلفنو قطع کردم اعصابم خورد شد رفتم سریخچال 2بسته قرص خواب مادرمو با یه لیوان آب خوردم یه کم سرم گیج رفت  اومدم رو تختم دراز کشیدم  تموم شب خوابهای مبهمی میدیدم نمیدونم کی بود که چشمامو باز کردم دیدم مادر وپدرم بالای سرم هستند وهی پدرم به من سیلی میزنه که یادم افتاد باز خوابم گرفت 2-3بار دیگه به هوش اومدم که توبیمارستان بودم و دیگه هیچی یادم نمیاد تا اینکه سر از اینجا در آوردم....!!!!<=

دختره داشت زار زار گریه میکرد.منم کم کم اشکم در اومده بود رفیقم که یه گوشه ای دزدکی اشکشو پاک میکرد.به دختره گفتم گریه نکن  خدابزرگه همه چی درست میشه  عصبانی شد و گفت:خیلی خوش خیالی میدونی خودکشی قتل نفسه یعنی یه آدم زنده رو کشته باشی؟! پیش خودم گفتم :چه آدم بد بختیه هم دنیا و هم آخرتشو واسه یه عشق پوچ خراب کرده تو همین فکرا بودم که یکی از همون 2تا آقا خوش تیپه رسید و به دختره گفت :بیا باید برگردی!!!!!گفتم:ببخشید کجا برگرده؟  گفت:خدا نمیخواد به هیچ کدوم از بنده هاش  ظلم بشه خدا خیلی مهربونه  اون وقتی که مردی بردنت بیمارستان 3-4روزه تو کمایی خدام خواسته برگردی پس باید برگردی دنیا...!!!

دختره اشکاشو پاک کرد بیچاره ذوق زده شده بود انقدر خوشحال بود که نمیدونم صورتش از خوشحالی بود یا از گریه که خیس شده بود؟!

گفتم :صبر کن کارت دارم باید بری دم خونه ماو....

که یهو آقا خوشتیپه گفت:میدونم چی میخوای بگی بیخودی زحمت نکش تموم این اتفاقات وحتی ملاقات با تو مثل یه خواب زود گذر ومبهم یادش میاد وچه عرض کنم که اگه کامل یادش بیادکه اسرار این دنیا فاش میشه !

گفتم درست میگی  با دختره خداحافظی کردم و گفتم: امیدوارم دیگه عاشق کسی بشی که عاشقت بمانه... ویاد اون بیت شعر افتادم که میگه"خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد / خواهان کسی باش که خواهان تو باشد"...

بعد از رفتن دختره با خودم گفتم :خدایا تو چقدر کریمی توچقد بزرگی خداییش فقط خدایی لایق خودته!

دوستم که دهنش باز مونده بود گفت:دیدی؟ گفتم :نه بوق بودم  راستی دلت خیلی نازکه   بیچاره یه کم سرخ شد و گفت:نه احساساتیم....


بازم ادامه داره....(نظر بدین خواهشاً نظرای توپ  درضمن خیلی خیلی معذرت چون خیلی طولانی شد  خودمم نمیدونستم از کجا ببرمش تا دو پستش کنم ولی جالب نبود چون همتون بد وبیراه میگفتین -شوخی کردم-خلاصه هنوز ادامه داره)


+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 22:52  توسط خواب مرگ  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 22:31  توسط خواب مرگ  | 

 یاقوت خانوم کارت درخواستی شمارو به دو فرم ساختم امیدوارم بپسندید




+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 22:30  توسط خواب مرگ  | 

سلام به تموم بازديد كنندگان وب خوشكل خودم(البته چشمام خوشكل ميبينه چون زياد خوشكل نيست)

قربون داش مسعودم برم باشه بازم برات كارت درست ميكنم

يه نفر با اسم يه دوست نظراي خيلي خيلي قشنگي داده ازتون ممنونم بخاطر نظراتتون خانوم يا آقاي يه دوست درمورد كارت پستال من چاكرشمام شما 10 تا بگو فقط شعر يا متنشو بگو يا خودت عكسشو بده يا هرجور  كه ميخواي بگو تا واسط درستش كنم ولي شرمنده ات ميشم شايد چهار پنج روز بعد از ازنظرت بسازم چون الان كافي نتم و كارتهايي رو كه از قبل آماده كردم ميذارم يادتم نره آدرس وبلاگ يا ايميلتو درصورتي كه ميخواي كارت پستاله شخصي باشه بگي

درمورد كارت زيرم نظرات توپي بديد

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 12:20  توسط خواب مرگ  | 

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 12:10  توسط خواب مرگ  | 

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 12:9  توسط خواب مرگ  | 

خدایا همه گناهکارا رو ببخش

صدای آمینتون نیومد.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 23:3  توسط خواب مرگ  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 23:3  توسط خواب مرگ  |